خیلی تند نمی رفتم و تا برسم به چار راه چراغ قرمز شده بود. چاهار دقیقه!! ای بابا کی حالش را داشت؟ اما خوب چاره ای نبود و باید صبر می کردیم.
وقتی چراغ سبز می شود آدم اصلا به ثانیه شمار نگاه هم نمی کند. هر عددی هم که نشان بدهد مهم نیست، گاز می دهد و می رود. غافل از اینکه همان موقع چندین و چند جفت چشم نگران دارند شمارنده های قرمز معکوس را کلافه و بی حوصله مشایعت می کنند.
به بقیه نگاه کردم؛ بعضی هم سعی می کردند نگاه نکنند؛ کسی چه می داند؟ شاید واقعا اینطوری زودتر می گذشت. هرچند این بار فرق داشت، البته نمی دانم چرا و چه فرقـی اما این یکی با همه ی چراغ قـرمزهای قبلی فرق می کردو فرقـش از آنجا معـلوم می شد که خیلی دیـر می گذشت. بعضی ها می گفتند شاید آن جلو ها تصادف شده، خیلی ها هم با لحنی گزنده و تلخ آن جمله ی معروف را تکرار می کردند؛
« معلوم نیس چراغ خوابه یا چراغ قرمز!»
به ثانیه شمار نگاه کردم، حالا حالاها وقت داشتم که به هرچه دلم می خواهد و نمی خواهد فکر کنم، اما مگر همه ی موضوع فقط داشتن و نداشتن وقت است؟ پس تکلیف حوصله چه می شود؟ تکلیف فکر راحت و خاطر آرام و خیال تخت ...؟ چه فرقی می کند؟! خیلی فرق می کند؛
وقتی حال و حوصله داری تویی که موضوعات خوب را برای فکر کردن انتخاب می کنی و وقتی نه، این فکرها و اتفاقات ناگـوارند که تو را برمی گـزینند تا بهـشان فکـر کنی،
... البـته حالتـهای سـومی هـم هست، مثل همـین حـالا که سوژه، خودش می شود سوژه ی خودش!!
بگذریم، زمان چه می گوید؟ هشتاد و ... هفت. خوب حالا لااقل حدود یک سومش مانده و آدم می تواند کم کمک شروع کند که به صبر و حوصله اش امیدواری بدهد، هرچند ثانیه های آخر همیشه سخت و غیر قابل شمارشند. مثل وقتی است که مثلا پلاکت افتاده است در قسمت عمـیق استـخر و تو بعـد از برداشتـنش حـالا داری به سطـح آب باز می گردی؛ می دانی که بیشتر راه را رفته ای اما آن جور وقتها همیشه،
در عمقهای کمتر ضربان مرگ تند تر است.
یک نفر لابلای ماشینها گلهای سرخش را حراج کرده بود و کسی دیگر فال و آدامس و قرآن می فروخت و هر از گاهی دستی در جیب می رفت. بخار آسفالت زده بود بالا و اصل شکلها و رنگها را داشت در خود می لرزاند. آیا آن واقعا چراغ بود؟ و آن اعداد آیا راستی راستی بودند؟ گاز کولر تمام شده بود و نمی شد با آن بخارهای گیج کننده کاری کرد. با اینحال بهتر بود به آن اعداد اعتماد می کردم، مخصوصا حالا که آن چار دقیقه ی سرسخت رو به پایان بود.
چار دقیقه که انگار چار سال گذشت!
حالا ماشین های خط متقاطع داشتند بیشتر گاز می دادند و می شد حدس زد که چراغشان باید زرد شده باشد. آهان! ... آهان! ... بالاخره آن اعداد سمج صفر شدند، دنده ها جارفته بود و ترمزها آزاد بودند اما ...
چراغ سبز نشد و ثانیه شمار دوباره از دقیقه ی چار شروع به
شمردن کرد، شروع به شمردن اعدادی که دیگر می دانستم درست
نیستند، می دانستم که صفرند و این هیچ ربطی هم به بخار آسفالت
نداشت! دوباره دستفروشان دوره گرد لای ماشینها می ریختند اما این بار
همه ی دستها روی بوق بودند به جز ... آری انگار فقط به جز دست من.
شاید هم نمی ترسیدم و تصورم این بود که آنهمه صدای بوق کفایت
خواهد کرد. بعضی از ماشینها از چراغ خطر گذشتند و چه تصادفهای
خونینی! پس پلیس های راهنمایی کجا بودند؟!
بعد از آنهمه سرخی، چراغ سبز که هیچ، زرد هم حتی نشده بود ؛
سرخ تر شده بود!
کسی گفت: « میخوای فالت بیگیرُم؟» دستم داشت در میانه ی
فرمان می لغزید ...
... بو وووووق!!!!
...
به دیدارم بیا در این شب سرد
نگو دیر است شاید خواب باشد
بیا تا نور در آیینه افتد
چقدر آیینه در سیلاب باشد
نگو آیینه ات تاریک و سرد است
مگر جز مهر دارد انعکاسی؟
تو که می دانی این شبها مدامند
تو که رسم خودت را می شناسی
اگر سر می زدی امشب چه می شد؟
علیرغم همه شبهای دیگر
ولی میدانم امشب هم سیاهست
دوباره یک شب یلدای دیگر
برای یک خداحافظ شنیدن
فقط یک لحظه رویت را به من کن
فقط بگذار یک آن زنده باشم
سپس ای جان جانم ترک تن کن
نمی دانستم از این پیشترها
که منظور از حیات و جان جان چیست
ولی دانسته ام این آخری ها
که در اعماق جانم جای چیزیست
عجب زهری است بی جان زنده بودن
ولی جان من از این زهر خورده است
ببین در این میان احوال من را
به جانی زنده ام یعنی... که مرده است!
نمیخواهی دگر چیزی بگویم؟
برو باشد... فقط،...
... یک لحظه برگرد...
اگر دیدی برایت زحمتی نیست
به دیدارم بیا در این شب سرد
...
آن چار فصل در طغیان، بسترش همه چیز
آن آسمان ابر مشوش
آن بادهای شنگ درختان
وقتی که ثانیه ها آرام آرام بهم وصل می شدند؛
-وقتی می آمدی،
همه می خواستند،
از حس و حال گنگ و غریبم با تو حرف بزنند؛
آن ابرها هر چه شکل،
آن بادها و شاخه ها بهر چه اشاره،
-حتی لطیفه های گل کوچک،
هرچه وجود داشت با لبخند-
امّا تو،
انگار اینها را،
حضور همیشه ی وقایع اطراف می دیدی،
وآن همه شکل ها و شاخسار و گل لبخند
مثل بهار، مثل عکسهای کج و معوج،
در آبهای رود فرو ریخت و ...
...گذشت !
...دلتنگ رفتنم و نفسهایم
بوی غریب و تند سفر دارند
دلتنگم و حرارت این اندوه
یعنی که دستهای تو در کارند
احساس بی قراری و ناچاری
چیزیست تا درون دلم رفته
امروز بی اراده تر از دیروز
این هفته مشتعل تر از آن هفته
چشمم در آسمان و دلم در صبح
آغشته ام به لذت خمیازه
جانم دوباره نشئه ی بیداریست
بوی هوا پر از هوس تازه
یک حرف نا مکرر نا گفته
در سینه ام مدام می شکند
می خواهم از هوس فرار کنم
چشمت فسون تازه می فکند
افسون جاده ام هوسم تند است
حسم سلیس و ساده و بی پرده
چشم افق برای قدمهایم
طوماری از نگاه تو گسترده
تکرار چشمهای وحشی تو
نبضی است در تمام تنم بیدار
ای تندباد رخوت و ضعف و سکون
دست از سر اجاق دلم بردار
هفتیر شوق بر شقیقه ی عمر
دارم به کارگاه تو می آیم
بردار پرده های نمایش را
غیر از همیشه است تقاضایم
چشمم در آسمان و نگاهم دور
آنجا که دستهای تو بیکارند
دلتنگم و تمام هوسهایم
حالا درست و زنده و بیدارند
...
ناگفته های مجلس امروز را بخوان،
در چشمهای من،
از چشمهای خود،
وقتی تمام دلهره هامان هنوزعاجزند
برای تفرقه در امتداد تجربه ای کوتاه،
سنگین،
-و در تردد حدسهای قلبمان-
نگران.
...
دارد دوباره پنجه به در می زند بهار
شاید به عاشقان تو سر می زند بهار
دانسته است داغ دل از رنگ صورتش
آبی به روی لاله اگر می زند بهار
فرش چمن به دشت و دمن می کشد نسیم
بر شاخ گل شکوفه ی تر می زند بهار
بر بوم خیس باغچه های کنار حوض
تصویر گل به اوج هنر می زند بهار
عمرش به کام باد که از شربت بهشت
بر تلخی زمانه شکر می زند بهار
با دستهای نازکش از التماس عشق
بر ریشه ی فراق تبر می زند بهار
حالا که سهم بوسه و بستر به ما رسید
بنگر چطور حرف سفر می زند بهار!!
سالی سرشار از شادی،موفقیت و
برکت برای همه ی دوستان آرزو می کنم.
...ای خرم از طلوع نگاهت بهار نور
در سایه تو پنجه زده پرده دار نور
پاشیده صحن چشم مرا خوشه خوشه آب
فواره ی خیال تو در انکسار نور
خورشید سحر یک غزل است از هزار و یک
وقتی سحر به سیر تو آید هزار نور
جاییست در سیاهی چشمان بی قرار
مخصوص تکیه دادن تو یا قرار نور
« عکسی ست در حدیقه بینش ز خال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور »
آهویی از سیاهی قلبم رمید و رفت
شد با کبوتران سپیدت شکار نور
دودی ست بی چراغ تو در چشمهای شب
امشب که صبح سوخته در انتظار نور
دست دعای آینه داران بلیت صبح
یک ایستگاه چشم به راه قطار نور
امشب تمام راه به دنبال سایه ات
پای پیاده بودم و شعرم سوار نور
با صبح منتظر شده ام ، از خزانه ات
واریز کن حساب من و اعتبار نور
...انگیزه های کهنه ی سرد شده
آن دردهای خاطره گرد شده
آن ابرها مجسمه ی اندوه
آن کوه شکل تازه درد شده
آن کودکی که پشت پنجره بود
آن پرده را کشیده و مرد شده
انگار در بهار خیالاتم
یکباره باغ و پنجره زرد شده
حالا خیال نازک معصومی
آماده ی ستیز و نبرد شده
انگار میوه ای که نباید را
باز از درخت چیده و طرد شده
عمرش به باد مسخره کردن رفت
حالا همان که مسخره کرد شده
انگیزه ها تبسم افسوسند
انگیزه های کهنه ی سرد شده
...



