گلایه

از حس و حال شعر کمی آن طرف ترم

چندیست ره به حال خرابم نمی برم

تاریک روزگارم و آشفته هستی ام

از زلف پیچ دار تو هم مبتلا ترم

در یاد و در کنار تو هرجا مجال هست

در حلقه ام همیشه و چون حلقه بر درم

وان بار را امانت تو تا محل کار

صبح از کناره می برم و شب می آورم

یک لنگر سترگ به دستیم داده ای

یک بادبان هوا و هوس دست دیگرم

در چشمهات دست قضا سرمه می کشید

آن شب که رفت پای سلامت به بسترم

افتاد برگ حادثه و برکه را شکست

نقشی هزار خاطره انداخت در سرم

حالا هنوز قصه ی من درد هر شبست

آن بادبان بسته به زنجیر لنگرم

دیوار کوچه بر سرم افتاد عاقبت

هرچند گفته بودی از آن راه نگذرم

/ 0 نظر / 19 بازدید