سوار نور

ای خرم از طلوع نگاهت بهار نور

در سایه تو پنجه زده پرده دار نور

پاشیده صحن چشم مرا خوشه خوشه آب

فواره ی خیال تو در انکسار نور

خورشید سحر یک غزل است از هزار و یک

وقتی سحر به سیر تو آید هزار نور

جاییست در سیاهی چشمان بی قرار

مخصوص تکیه دادن تو یا قرار نور

« عکسی ست در حدیقه بینش ز خال تو

این نقطه سیاه که آمد مدار نور »

آهویی از سیاهی قلبم رمید و رفت

شد با کبوتران سپیدت شکار نور

دودی ست بی چراغ تو در چشمهای شب

امشب که صبح سوخته در انتظار نور

دست دعای آینه داران بلیت صبح

یک ایستگاه چشم به راه قطار نور

امشب تمام راه به دنبال سایه ات

پای پیاده بودم و شعرم سوار نور

با صبح منتظر شده ام ، از خزانه ات

واریز کن حساب من و اعتبار نور

/ 1 نظر / 10 بازدید
محسن عاصی

سلام وبلاگ به روز شد با : 9 ( من گورکن ها را صدا می زنم 2 ( نوستالژی رنگ های آبی 7 ( تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت 4 ( land of cries 6 ( صحنه هایی از گریه ی پدرم 8 ( همین فردا ، شاید 3 ( چند صدایی در ایوار یا خرم آباد شهر خوبی نیست؟ 0 ( از زبان یاسر 1 ( 3 داستان عاشقانه 10 ( ... و با دوشعر تازه منتظر حضور و نظرات شما هستم. سبز باشید.